خودش را دوست می پندارد اما دشمن دین استمن آن پیغمبری هستم که آیینش دروغین استچطور از شادی و سر زِندگی با خلق می گوید؟کسی که مثل من در زندگی همواره غمگین استرواج زندگی در من امیدی کاملا واهی ستچو دلداری به گوش مُرده ای در حال تدفین استترازو ها تعادل در کدامین وزن می گنجد؟برای من که تقدیرم پر از بالا و پایین استدو تا شد قامتم چون شاخه ها فهمیدم آسان نیستهمیشه شانه خالی کردن از باری که سنگین استمرا از چشم ها انداخت خوبی های بی حدمکه دل را می زند چیزی که بی اندازه شیرین استجواد منفرد
برچسب:
نویسنده: مریم فرهادی
تاريخ: شنبه
8 آذر
1404 ساعت: 12:56